تبليغاتX
فاطمیون
هو المعشوق

دیروز دلم شکستُ  به ولی عصر گفتم نمی خواهی ما را اشکالی نیست ولی سرم را پایین می اندازم و کاسه ام را تهی نگذار که زشت است به رفیقان بگویم به درب خانه مولا رفتم و دست خالی برگشتم، داشتم با او نجوا می کردم که اذن دخولم داد و چشمانم دل را یاری کرد و این دوبیت عیدی ولادت امام رضا از مولا شد:

تمام کوچه قلبم پر از چراغ کنم                             به درب خانه مهیا غم فراق کنم

بیا بیا که غم دوریت خرابم کرد                             بیا بیا که نگاهت چو شمع آبم کرد

ان شاء الله به مدد مولا ادامه اش خواهم داد

در یکی دو روز گذشته چند برنامه ای شد و زیارت امام هشتم قسمت ما نشد، بعد از آن هنوز داغ محرومیت از زیارت آقا در دل بود که دیشب با چند نفر از دوستان جلسه کاری داشتم و بعد از جلسه یکی از رفقا پیشم آمد و گفت فردا به پابوس امام رضا می روم من هم التماس دعا گفتم، یکی دیگر از دوستان هم که می دانست وسیله ندارم گفت بیا من می رسانمت خلاصه سوار ماشین او شدم و تا درب منزل آمدیم وقتی پیاده می شدم گفت داش احمد فردا به پابوس امام رضا می روم کاری نداری، گفتم اگر قابل هستیم نائب الزیاره ما باش او هم پذیرفت و همانجا رو کردم به سمت مشهد الرضا و گفتم :

باشه آقا باشه

راهم نمی دی و هی زائرات رو به رخم می کشی

باشه

باشه آقا باشه

و این بیت رو زمزمه کردم:

قربون کبوترای حرمت امام رضا                  قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

خدا رحمت کنه شهید غلامعلی رجبی شاعر این شعر زیبا رو و کنار سفره حضرت رضا مهمونش کنه

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 9:41 |

گفتنی ها گفته شد ای دوستان                     شمع ها بی مایه شد ای دوستان

هر چه از ما سر زده از دست عشق                مثل یک افسانه گشته پشت عشق

روزهای با صفایی داشتیم                              بین آنان ما هوایی داشتیم

سنگری با مهر با فانوس شب                          نور باران کرده اقیانوس شب

همت و چمران مهدی باکری                             تا رسیم از این طرف تا پازوکی

وای بر ما کز شما دوریم دور                             بر جمال نازتان کوریم کور

ای تمام هستیم از هستتان                            آه دستم کی رسد بر دستتان

نازهاتان را خریدارم کنون                                 خاک پاتان را به چش دارم کنون

می کنم یاد شما با عکستان                           می زنم عکس شما بر عمق جان

دل هوای رویتان چون می کند                          مست گشته میل مجنون می کند

رفت روی صحبتم در سمت عشق                     گفتنی ها گفته شد از دست عشق

فکه ای فرهادها بیچاره ات                                بیستون ها کنده در ویرانه ات

ای شلمچه خاک تو دارد صفا                             ای قدمگاه علی موسی الرضا

وای مهران از قلاویزان تو                                   سرخی خورشید در ایوان تو

گو برایم جمله ایی ای دهلران                           فاش کن سری ز جمع دلبران

ای هویزه رفت بستانم ز دست                          رفت چمران از گلستانم ز دست

آی مجنون لیلی کویت چه شد                           همت آن مجنون دلخونت چه شد

وای اروند از خروش و جوش تو                            وقت مغرب سرخی خاموش تو

هان دوکوهه کوش آن جوش و خروش                  خاک غربت در تو در حالست جوش

ناله و نجوای شیران خدا                                   چون شده از نیمه شبهایت جدا

از سخن دیگر زبانم قاصر است                           حیف آخر این دل ما کافر است

                                                                                     <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:15 |

اول سلام حضور آقام امام رضا که خودم هم نمیدونم با چه رویی هی دم به دم خودم رو بهش می چسبونم، امیدوارم منو ببخشه که اینقدر بی ادبم، یکی نیست بگه با این همه گناه و معصیت چطوری توقع داری آقا صدات کنه، صدا که هیچی چه توقعی داری نگاهت کنه، جواب اینه که هیچ توقعی ندارم جز اینکه رو از من برگردونه ولی باز یه امیدی ته چاه سیاه دلم سوسو می زنه که انگار آقا خیلی رئوفه همش میگم شاید، شاید منو نگاه کنه، همین احتمال نزدیک به صفر منو چنان مشتاق درگاهش کرده که پیمانه پیمانه می می خورم و سر به دیوار انگار هزار ساله که کارم مستی و دیوانگی در این بزمگه عاشقیه، چه کنم، آقا شنیدم وقتی در راه نیشابور بودید مردم دیدن یه پیر زن فقیر از کار افتاده داره دم خونه خودشه و آب و جارو می کنه ، بهش گفتن پیر زن چه می کنی، گفت؛ آقام امام رضا داره به شهرم میاد میخام ازش تو خونه خودم پذیرای کنم، بهش گفتن، پیر زن این همه خونه در خور شان امام تو این شهر هست چه طور همچین فکری کردی، گفت شاید، شاید آقام اومد، این گذشت و حضرت به نیشابور رسید، همه اعیان و اشراف شهر از آقا دعوت کردن که به منزل اونها بره، ولی آقا طبق سنت پیامبر، مرکب رو تو شهر رها کردند و فرمودند هر جا که ایستاد همانجا منزل میکنیم، اتفاقا مرکب حضرت شروع کر کوچه ها و پس کوچه های نیشابور رو پشت سر گذاشت تا رسید به در خونه پیرزن و همانجا ایستاد و حضرت مهمان پیرزن شد، میخام بگم شاید آقا تو این شبها یه سری هم به ما بزنه، شاید، از این آقا مگه تا حالا غیر رحمت و رافت چیزی دیده یا شنیده شده، یادم هست سال گذشته که یک ماه مهمان حضرت بودم، چنان مست بودم که از مستی زیاد نفهمیدم چی شد، فقط یادمه که:

 هر شب تا سحر در بزم یارم                        تصور می نمودم او کنارم

چه بزمی و چه یاری داشتم من                    عجب دلدار نازی داشتم من

سخن می گفتم او را از همه چیز                 به دقت می شنید او کاملا ریز

نشد حاجت بخواهم نه بگوید                     ولی کی گوش کردم آنچه گوید

عجب شبهایی داشتم تو این سالهای گذشته ماه رمضان کنار آقا، حالا که شب قدر شده تازه قدر اون شبها رو می دونم، راستی آقا یادته یه شب قدر اومدم تو حرمت فقط به ضریحت خیره شدم،  تو یه روایت دیدم نگاه به درب خانه عالم ثواب داره، به خودت قسم نگاه به ضریح و گنبد تو نه ثواب که بهشت منه

دلم و گره زدم به پنجرت دارم میرم

به امیدی که یه روز این گره ها رو واکنی

قربون کبوترای حرمت امام رضا

قربون این همه لطف و کرمت امام رضا

آقا، آقا، ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد؛ در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد

دوستی می گفت: ای وای بر اسیری کز دست رفته باشد، صیاد مانده باشد، صید رفته باشد

آقا، آقا من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم، لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم

ادامه داستان این بود که:

نگرفتم چی میگه تا نزدیک غذا خوری حضرت شدیم، وقتی به درب ورودی رسیدیم، به نگهبان اشاره کرد و ما رو راه داد بریم توی سالن غذا خوری، هنوز باورم نمی شد، آره غذاخوری حضرت بود، مثل بچه ای که تازه به دنیا میاد، همه چی برام تازگی داشت که یکدفعه یکی از خدام دست منو گرفت، گفت خوش اومدی و من رو بد پیش یکی دیگه از خدام از من پرسید اسمت چیه، خودم رو معرفی کردم، نفر هشتم بودم که تو دفتر غذاخوری حضرت اسمم ثبت شد به یکی دیگه از خدام گفت دیگه کافیه و نیاز نیست کسی رو بیارید، بعد من رو راهنمایی کرد به محل استراحت خدام و یه روپوش سفید به من داد و پوشیدم، هنوز متعجب بودم که چی شده و اینجا چی کار میکنم، مسئول خدام غذا خوری حضرت به من گفت شما مسئول توزیع آب خوردن هستید، البته در کنارش به بقیه هم کمک کنید، یه چرخ بهم دادن و کلی آب معدنی توش چیدم و آماده بودم، آقای آرزومندی که مداح هم بود همینطور که کار می کردیم اشعاری رو مناجات می کرد و یه حال مضاعفی ایجاد می کرد، چون هنوز پذیرایی شروع نشده بود گفتند که چند کار دیگه هم کمک کنیم، اول رفتم به خدام توزیع نان کمک کردم، بعد هم رفتیم دیگهای غذا رو جابجا کردیم و کلی کمک کردیم، درب غذاخوری حضرت باز شد و مهمانان حضرت که همان خدام حرم بودند جهت صرف سحری وارد می شدند، چه کیفی داشت وقتی خادم خدام حرم امام رضا شدم و سقای اونها بودم، آرزو دارم تو چنین موقعیتی جان ناقابل رو تقدیم جانان کنم، خیلی صفا داشت، اینقدر که در همان حال کار کردن شروع کردم به پیامک دادن به مادرم و همسرم و خلاصه نیمه شب همه رو خبر دار کردم که چه اتفاقی افتاده، می رفتم سر میز خدام حرم امام رضا و به اونها آب و لیوان می دادم و به اونها التماس دعا می گفتم، حین کار کردن بود که به آقای آرزومندی گفتم از فردا شب میام تا کمک کنم، لبخندی زد و گفت، امشب تو زندگیت یه خاطره ای می شه که هیچ وقت فراموش نکنی، گفتم چطور، گفت سالهاست که غذاخوری حضرت حتی از خدام افتخاری هم استفاده نمی کنه و تنها خدام رسمی حضرت اینجا خدمت می کنن و شرایط سختی داره که اینجا خادم بشی، گفت امشب چون نیرو کم داشتن بدون مجوز از زائران استفاده کردن و اگر بازرسی متوجه بشه با این قضیه برخورد میکنه، من پیش خودم باور نکردم، گفتم میخاد من دیگه نیام تا این فیض به افراد بیشتری برسه، خلاصه شب عجیبی بود، در حین کار آقای آرزومندی منو صدا کرد و گفت، بیا سحری بخور، جای همه عاشقای حضرت مخصوصا شکموهاشون خالی، چه غذایی، چلو با گوشت و کدو سرخ کرده و سبزی خوردن و ماست، اول که شروع کردم میخاستم یه کم از غذار رو برای دوستان ببرم ولی وقتی وارد فاز خوردن شدم، چنان گرم خوردن شدم که نفهمیدم کی برنج تو بشقابم تموم شد و شروع کردم بقیه خورشتم رو با نون خرودن، به به واقعا که ما غذای بهشتی خوردیم اگه بهشت نریم، بعد هم کم کم شروع کردیم به جمع آوری ظروف و رفتیم تو ظرفشور خونه و یه نقشی هم اونجا بازی کردیم و بعد هم نماز صبح تو صحن حرم و بازگشت به حسینیه، فردا شب با یه شوقی رفتم همون اطراف ایستادم و حدود 2 ساعتی زیر نظر گرفتم ولی خبری از گرفتن نیروی کمکی از بین زائران نشد.

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 0:22 |

وقتی ذوق شعر و معر و .... کور شود چیزی ندارم جز اینکه خاطرات گذشته ام را یکی یکی مرور کنم و حسرت بخورم، حسرتی به درازای شب وبه سنگینی گناهانم که تا سحر حتی در خواب چنان به جانم می افتد که گاهی احساس می کنم تب دارم، اما نه این داغی فقط گرمای نیاز است که مثل خوره در روح و جسمم بالا و پایین می رود و از هر طرفی مرا می فشارد و ناگاه اول صلاه صبحم وقت تکبیر می گویم السلام علیک یا اباالحسن یا علی ابن موسی ایها الرضا و رحمه الله وبرکاته یا شمس الشموس یا معین الضعفا و یا غریب الغربا ایها السلطان و غافل از نماز تازه یادم می آید که تویی ضامن آهو و مگر می شود ضامن ما نشوی و با خودم زمزمه می کنم شعری را که سال پیش در همین ماه مبارک رمضان نیمه شب روی یکی از دربهای ورودی صحن حرم مطهر حضرت رضا در حالی که با یکی از رفقا در حال قدم زدن بودیم و شاید بارها از مقابل این درب رد شده بودیم  ولی آن شب اتفاقی دیدیم و با دوستم تا به سحر مست این شعر طواف حرم یار کردیم و اشک مانند رود از چشمش جاری بود و من هم از آن می نوشیدم که:

کجا ز درگه لطفش کسی شود محروم          شهنشهی که نوازد زمهر آهو را

خلاصه هر طور بود نماز صبح خواندم ولی تا مغرب فکر شاهنشاه طوس از خود بی خودم کرده بود و آخر وقتی برای نماز مغرب مهمان یکی از آشنایان بودم و طلب سجاده کردم، سجاده ای به من داد و تا تکبیر نمازم را گفتم و نظرم را به مهر انداختم چشمانم مات به سجاده ماند، بالای سجاده نوشته بود: السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دیگر توان از کف دادم و دیگر چشمه چشمم جوشید و نفهمیدم تا آخر نماز به خدا چه گفتم و در نمازم چه گذشت ولی از نمازهای سبزی و نان و بدهکاری بهتر بود.

راستش از سال 1382 تا 87 هر سال ماه مبارک رمضان از 10 روز تا یک ماه مثل سال قبل مهمان حضرت بودم و در کنار برخی دوستان به انجام تحقیقات در کتابخانه حضرت رضا می پرداختم ، خوب یادم هست که سال اول راجع به زندگی شیخ بهایی تحقیق کردم و سال گذشته راجع به عملیات روانی رسانه ای و در این سالها هم موضوعاتی مثل فرماسونری، ولایت فقیه، موسیقی، قمار و چند موضوع دیگر را بررسی کرده ام، اما این یک روی مهمانی ما در کنار حضرت بود، اصل جریان تازه هر شب از حدود ساعت 11 شب شروع می شد، برخی بچه ها گروهی و برخی مثل من به تنهایی چفیه را بر می داشتیم و راهی حرم می شدیم، استادم گفته بود، اول که راه می افتی حداقل صد بار استغفار کن و بعد شروع به ذکر صلوات کن، من هم هر شب کارم همین بود، بعد هم گفته بود اذن ورود به حرم حضرت یک قطره اشک است، من هم بعضی شبها اینقدر جلوی حرم سرم را پایین می انداختم و به چشمم التماس می کردم تا شاید از خجالت آن همه گناه و معصیت قطره اشکی بریزم و اجازه ورود به حرم پیدا کنم.

وقتی هم وارد حرم می شدم یک راست به صحن اسماعیل طلا می رفتم و اول سر مزار شیخ نخودکی عرض ارادت می نمودم و بعد هم کنار مقبره علامه روبروی گنبد جایی پیدا می کردم و می نشستم و هر شب روزی خودم را می گرفتم.

یک شب ذکر، یک شب قرآن، یک شب مناجات، یک شب سکوت و نظاره، یک شب سرافکندگی و خجالت، یک شب وجد و فرح و خلاصه عالمی داشتیم که فی الواقع اگر بهشت نخوانمش، شبیه ترین مکان به بهشت بود.

در همین شبها و روزها از آنجا که از برخی بچه های گروه قدیمی تر بودم پیرو سالهای قبل پیگیر غذای حضرتی بودم و به هر دری زدیم نشد، سالهای قبل از 5 فیش غذا تا فیش برای همه بچه های گروه گرفته بودیم و اما آن سال گفتند در ماه مبارک رمضان دیگر غذا فقط برای خادمان حضرت است و از مهمانان حضرت پذیرایی نمی کنند، ما هم دیگر تا نیمه ماه که جشن ولادت امام مجتبی بود و جشنی گرفتیم و سفره کریمانه ای به نیابت از حضرت انداختیم و حسابی ول خرجی کردیم، بیشتر پیگیر غذای حضرت نشدیم و من پیش خود گفتم امسال قسمت ما غذای حضرت نیست و شاید گناهانم باعث این بی لیاقتی شده باشد.

دیگر پیگیر این موضوع نبودم و داشتیم برنامه ریزی برای شبهای احیاء می کردیم و مثل همیشه بین علما اختلاف که برویم حرم یا در حسینیه احیاء بگیریم و... که طبق معمول قرار شد به هر دو نحو عمل کنیم و جمعی در حرم و عده ای در حسینیه بمانند و یک هیئت هم از شب 19 تا شب 23 راه انداختیم تا روضه خوانی جدای از مناجات و غیره داشته باشیم.

همه بچه ها روضه خوانی را بودند و برخی بعد از روضه به حرم می رفتند، من هم صفا و مروه ای داشتم که نگو، یک سر در حسینه و سری  در حرم می کشیدم و سعی می کردم به خیال خودم از هر دوجا بهره ببرم.

شب احیاء 21 بود که حوصله کسی را نداشتم، آن شب بچه ها خواستند، در مراسم روضه خوانی برایشان بخوانم، گفتم من مداحی بلد نیستم دکلمه می خوانم حوصله شما سر می رود، گفتند اشکالی ندارد، بیا بخوان، من هم که بدم نمی آمد خودی نشان بدهم با شعری در مدح امام زمان و بحث انتظار شروع کردم و چون به سبک مرحوم آغاسی می خواندم به شدت مورد استقبال بچه ها قرار گرفت، بعد هم شروع کردم مدح حضرت زهرا و بعد هم کربلا، کار به جایی کشید که در حین دکلمه خوانی ، یکی از بچه ها درگوشم گفت چند نفر حال خراب داریم تمام کن.

من شعر خوانی را تمام کردم  و ساعت حدود یازده  و نیم شب بود، با همان حال خرابی که داشتم رفتم حرم، دیگر نیاز به اذن ورود نمی دیدم، آنقدر اشک ریخته بودم که احساس می کردم روی زمین نیستم، یک راست به جای همیشگی رفتم و چفیه روی زمین انداختم و نشستم و فقط به گنبد آقا نگاه می کردم، دیوان حافظ را هم مثل هر شب آوده بودم، تفعل می زدم، می خواندم و نگاه می کردم و گاهی یواشکی به آقا می گفتم، باشه آقا، باشه، جواب نده، من که می دونم دیگه با من قهر کردی، من که می دونم تو حرمت زیادیم، من که می دونم لیاقت اینجا نشستن رو هم ندارم، باشه آقا، باشه، هی داشتم خودم را لوس می کردم تا شاید جواب بده و خبری نبود، یکدفعه نیاز به تجدید وضو پیدا کردم، آنقدر عصبانی بودم که فقط داشتم خود خوری می کردم، چند تا از بچه های گروه هم دور و ور من نشسته بودن، به یکی از آنها گفتم میرم تجدید وضو بر می گردم و بلند شدم و به طرف خروجی صحن حرکت کردم.

وقتی به خروجی صحن رسیدم، مثل همیشه رو به گنبد آقا کردم و یه تعظیم وتا رو از گنبد برگردوندم تا برم بیرون، دیدم یکی از خادمان حرم با یک تلفن بیسیم به من گفت آقا بیا اینجا، پیش خودم گفتم بسم الله بدشانسی ما رو ببین چون چند شب قبل با یکی از خادم ها به خاطر عزا داری دسته جمعی تو صحن درگیر شده بودم و یه کم بگو مگو کرده بودم، گفتم حتمن از بچه های پلیس حرمه الان تو این شب قدری همچین مزدی به هم بدن، حالم جا بیاد، تو همین منفی بافی ها بودم که خادم بهم گفت دوست داری امشب خادم حضرت باشی، گفتم بله، گفت دوست داری برای حضرت کار کنی، بازهم طبق معمول کم عقلی آدمیزادی تو دلم گفتم شانس ما رو ببین ، الان لابد باید بریم دستشویی تمیز کنیم یا خیلی تحویل بگیرن فرش بندازیم، ولی چون کار تو حرم حضرت هرچی باشه، عشقه گفتم بله آقا از خدامه، گفت بیا بریم، تو راه گفت امشب تو زندگیت یه شب بیاد موندنی میشه، نگرفتم چی میگه

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 2:21 |
به مناسبت ولادت يگانه منجي عالم بشريت، مجري عدالت، چشمه سار شجاعت، ستون صداقت، ساقي ولايت، حضرت مولانا و مقتدانا صاحب العصر و الامامت، مهدي موعود روحي لتراب مقدمه الفدا عجل الله تعالي فرجه الشريف:

کاش شبي ياد ز مجنون کنيم                      پا ز هوا يکسره بيرون کنيم

يک شبه بي خود ز خود و من شويم              در ره جانان ز غم ايمن شويم

ليلي اگر ميل به ما هم نداشت                    کاسه ما در سر نوبت گذاشت

باز بمانيم سر کوي دوست                          دل بسپاريم به ابروي دوست

ما همه اندر پي پيمانه ايم                           تا به ابد گوشه ميخانه ايم

ساقي اگر هيچ نظر هم نکرد                        ذکر تو گفتيم اثر هم نکرد

خاک کف ميکده بر سر کنيم                         با غم تو تا به سحر سر کنيم

چشمه جان در بر جانان زنيم                        مهر لب دوست به ايمان زنيم

سجده نماييم به ليل و نهار                          تا که بگيريم تو را در کنار

کي قدمت بر سر ما مي نهي                       کي به دل غمزده پا مي نهي

اين همه ما بر تو جفا کرده ايم                       چشم تو ديديم و خطا کرده ايم

باز به اين شهر سفر مي کني                       بر در هر خانه نظر مي کني

جان به فداي لب نورانيت                              ديده فقط ديده چراغانيت

قابلم آقا که نگاهم کني                               مي شود آيا که صدايم کني

ديده ما قابل روي تو نيست                           اين دل ما ساکن کوي تو نيست

کاش که شاگرد کلاست شوم                        منتظر نيم نگاهت شوم

شاخه گل ياس بيا دل نواز                             وارث عباس بيا سر فراز

سوي تو دل آمده بي چون و چند                    آمده ديوانه کمي هم بخند

آمده سيل و دل ما کنده است                        باد سر کوي تو آورده است

آمده ام دست تهي سر به زير                        يوسف زهرا تو مرا دست گير

آه غباري است زمين و زمان                          العجل و العجل و الامان

                                                                          <<وحيد رضا >>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 16:44 |

هوالمعشوق

عصر روز مبعث و غروب ماه رجب تنها شدم، گفتم بهترین کار شاید نوشتن باشه و صفحه مدیریت بلاگ رو باز کردم و دارم آنلاین می نویسم، اولین باره که دارم حرفهام به خودم رو می نویسم تو وبلاگ، حرفهایی که شاید تاحالا صدها بار نوشتم و حتی چند دفتر شده، هزار موضوع تو ذهن آشفته من هست و الان دارم اونها رو شخم می زنم، راستی نشانه ایمان چیه، برخی فکر می کنن هر کی ریش داره یا هر کی چادر سرش میکنه ایمان هم داره، در واقع این فرهنگ غلطیه که متاسفانه تو جامعه ما جا افتاده و به محض اینکه یه مرد با ریش رو می بینیم یا یه خانم با چادر رو مشاهده می کنیم از اون توقع پیامبری داریم یا حداقل باید زاده پیامبر باشه، بارها دیدم تو کوچه و خیابون وقتی افراد با این تیپ خطایی می کنن بهشون میگن شما چرا؟ ولی واقعا این تفکر درسته، حرف من اینه که اسلام دستوراتی داره که هر یک از ما با درکی که از اون داریم بهشون عمل میکنیم، این دستورات که در کل به سه قسمت اخلاق، احکام و اصول تقسیم میشه در واقع راهکاریه که از طرف خدا و به واسطه اولیای او به دست ما رسیده و البته انسانها هم هر یک با عقل و درکی که دارن به آنها عمل می کنن برخی پایبند شعائر هستند و بیشتر به ظواهر می پردازند و برخی بر عکس معتقدند که باید به باطن پرداخت و البته به نظر حقیر هر دو را باید ساخت، اما چرا با دیدن ظاهر ما تصور باطن را هم میکنیم، چرا وقتی ظاهر خوب می بینیم در ذهن ما نتیجه باطن خوب گرفته می شود، این یکی از بزرگترین مشکلات فرهنگی در جامعه اسلامی است که منشا بسیاری از گرفتاریهای ما هم هست، بارها دیده ام که دوستی سرش کلاه رفته به واسطه یکی از همین افراد ظاهر الصلوه یا دوستی در ازدواج شکست خورده به همین دلیل، در کل به نظرم هر انسانی در تمام وظایفی که دارد در اسلام به سختی می تواند به تمام آنها عمل کند و اگر کسی عمل کند که ولی خدا می شود و قلیل من عبادی الشکور و پر واضح است که باریتعالی فرموده اند که اکثرهم لایعقلون و اکثرهم را چه چیزها که نفرموده اند، باید دقت کنیم که هر شخصی هر عملی که انجام می دهد، اگر با عقیده به خدا باشد که وظیفه است و نباید در دنیا از بندگان خدا توقعی داشته باشد و اگر هم بدون عقیده انجام می دهد که منافق است و ریا کار، ما باید با فرهنگ سازی مردمی این تفکر غلط را نابود کنیم که برخی به خاطر ظاهری که دارند در ذهن ما امتیاز داشته باشند، اگرنماز خوانده شود، اگر روزه گرفته شود، اگر خمس داده شود، اگر دروغ گفته نشود، اگر تهمت نزنیم، اگر زنا نکنیم، اگر هزاران باید و نباید را در نظر بگیریم، تازه اول راهیم، کاری نکرده ایم، باید اولیای خدا را الگو کنیم، تا مغرور اعمالمان نشویم، پیامبر اسلام چهل سال خون دل خورد تازه مبعوث شد، بعد از تازه امتحانات الهی شروع شد، قبل از بعثت چه رنج ها کشید و بعد از آن چه محنت ها برد،به واقع حرف و سخنش راحت است که او را دیوانه خواندند و شا عرش نامیدند، حرف و سخنش راحت است که او را ساحر خواندند و زباله بر سر و رویش ریختند، اینها برای ما مثل داستان شده است، اما روزی باید پاسخ بدهیم.

وای از آن روز

آنقدر حرف دارم که تمام نمی شود، اما شما می دانم که حال خواندن را ندارید، چون خود من از شما بدترم از ترس اینکه مطلبم را بخوانم می خواهم آنلاین بنویسم و فرار کنم، مبادا باری مرور کنم.

بگذریم، حرف این بود که ظاهر و باطن در کنار هم ارزشمند هستند و نباید به یکی بسنده کرد، این باید هم برای خود انسان مورد توجه باشد و هم در روابط با دیگران تا به محض دیدن یک ظاهر خوب فکر نکینم باطن او هم خوب است، بگذارید خیالتان را راحت کنم، چندی پیش دوستی داشتم که می گفت به فردی علاقه مند شده وقتی از او سوال کردم که چطور انسانی است، گفت خیلی مومن است، نماز می خواند، و خلاصه از ظاهر او برایم گفت، گفت و گفت من هم خسته شدم، گفتم امتحانش کرده ای گفت آری خسیس هم نیست، فلان چیز را خواستم برایم خرید، مشخص بود حرف مرا نمی گیرد.

گذشت، چند سالی یک روز او را دیدم با چهره ای نالان و درد مند ، انگار تمام دنیایش را آب برده بود، گفتم چه شده، گفت او که چند سال است منتظر ازدواجش بودم، به خانه فلان شخص رفته و فلان کار را کرده و .... گفتم عجب اینطور است و یادآور جریان صحبتهای آن سالها شدم و گریه کرد.

دوستان باید دقت کنیم در روابط خودمان با هم با همه مبادا بیهوده کسی را مومن پنداریم و فردا از ایمان بیزار شویم، مبادا بیهوده شیفته ظواهر کسی شویم و فردا از ظواهر بیزار شویم

اینها همه مقدس هستند، مشکل در تشخیص ماست، هم محاسن مرد مقدس است، هم چادر زن، هم حیا مقدس است ، هم غیرت ، هم صداقت زیبا است هم رشادت ، اما باید قوه تشخیص ریا را از حقیقت داشته باشیم و اگر نداریم ممارست کنیم تا بدست آوریم.

هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات

پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش بدرآید

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

خدا رحمت است و پیامبر  را رحمت للعالمین قرار داده است، هر چه کنیم کم کرده ایم و هر چه نکنیم حسرت می خوریم.

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خورداری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری

باید تاریخ اسلام را مرور کنیم و رفتار اولیای خدا را الگو قرار دهیم، آمده است که بعد از فتح مکه یکی از مسلمانان پرچمدار بود و فریاد می زد الیوم یوم الملحمه یعنی امروز روز گوشت است، یعنی همه را می کشیم، پیامبر به علی علیه السلام دستور داد پرچم را از او بگیر، و او وقتی پرچم را گرفت می فرمود الیوم یوم المرحمه امروز روز رحمت است.

سید الشهدا در عصر عاشورا کسانی که برای کشتن او و خانواده اش آمده بودند را موعظه می کرد.

ما چه میکنیم، من که اصلا کار مفیدی انجام نمی دهم، هرکسی که شکل من نباشه وای وای چه آدم بدیه، هرکی شکل من باشه، به به چه آدم خوبیه، پیامبر مبعوث شد تا تبعیض رو نابود کنه، تبعیض به هرشکلی که باشه خیلی بده، ما همه باید با هم باشیم و در کنار هم به سمت هدف والا حرکت کنیم که همون ظهور امام عصر است، ما باید زمینه ظهور حضرت رو ایجاد کنیم، فکر می کنید یاران حضرت چه کسانی هستند، یا ما هستیم یا بچه های ما، که در هر صورتش ما باید تلاش کنیم و مسئولیت بزرگی روی دوش ماست، برخی اطراف کربلا خدمت سید الشهدا رسیدند و گفتند که ما نمی توانیم در معرکه بیاییم و بهانه ها آوردند، حضرت فرمود جایی بروید که ندای هل من ناصر ینصرنی مرا نشنوید.

آیا ما ندای هل من ناصر مولایمان را نمی شنویم، پس در هر صورت ما وظیفه داریم زمینه ساز ظهور حضرت باشیم.

در طلب شمع چو پروانه ایم

در هوس می در میخانه ایم

هر چه شود ما همه بیچاره ایم

جملگی از خود به خود آواره ایم

فی البداهه از وحید رضا

چی بگم دوستان انگار داستان سی سال زندگی رو بخوای بنویسی، مگه میشه، روزهایی که قلبم مثل لاستیکه این مسافر کشای بی پول صاف بوده و مثل برف وسط زمستون سفید تا الان که قلبم مثل لاستیک راننده های جاده چالوس نه تنها سیاهه بلکه زنجیر چرخ بستم سر نخوره

ای بابا اگر دردم یکی بودی چه بودی

فکر کنم دیگه بهتره تمومش کنم چون کار داره به جاهای باریک میکشه

بزار چند بیت که همیشه زمزمه من بوده بنویسم

یادم هست که تو جلسه نقد می خواستم بخونم ولی نمی شد

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

دنبال حیدر می دوید

از سینه اش خون می چکید

دنبال حیدر می دوید

از چادرش خون می چکید

شکر خدا زینب ندید

یکی بیاد تو کوچه ها

به مادرم کمک کنه

دست بابام رو باز کنه

اشک حسین رو پاک کنه

و.......

معذرت میخام به خاطر همه چی

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت 18:13 |

دلم اسیر حلقه گیسوی توست                              گدای یک جلوه هوهوی توست

کی به گدایت نظری می کنی                              سلسله عشق خدا موی توست

چون گذر از رهگذرم می کنی                                   کاسه من منتظر خوی توست

هر چه شده بهانه ایی بیش نیست                           این دل ما در پی ابروی توست

وای به من فریب دون خورده ام                               هر نفسم از کرم و جوی توست

حال دلم خوب گهی بد گهی                                 گردش هر لحظه دل روی توست

مست شوم گاه بدون شراب                                مستی ما به حق او کوی توست

وحیدم و فقیر درگاه تو                                                 فقر عبادت اثر بوی توست 

                                                                                                                     <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 11:15 |
حقیقتا شما بهجت قلب شیعیان بودی

فاطمی بودی

                                                     

در فاطمیه هم رفتی

وحید رضا داغدار شماست، قلبم گرفته، همین را می گویم سالها پیش به برکت نفس قدسی شما با اهل بیت آشنا شدم، خصوصا با حضرت زهرا (س) و حالا سالهاست محب اهل بیت هستم، به یقین ثواب تمام محبتم برای شما هم هست.

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 18:59 |
جان به لبم از لب همچون شکر               نیست مرا طاقت دوری دگر

مستی من از اثر جام نیست                  خوردن می کار من خام نیست

جلوه ای از یار ببینم همین                     هست مرا مستی شور آفرین

ای همه جا یار و مدد کار ما                     کی و کجا وعده دیدار ما

گونه تو هست مرا میکده                        زلف سیاهت دلم آتش زده

گرچه من آلوده و ناقابلم                         هست غم دوری تو حاصلم

جان دهم از بهر کمان ابرویت                   بی خودم از خود ز خم گیسویت

دلبر شیرین نظری کن مرا                       روی مگردان ز من بی نوا

سخت گرفتار توام مرحبا                         رخ بنما ای مه شیرین لقا

چرخش چشم تو تماشایی است             یک نظرت هوی مسیحایی است

با نظرت شور به جانم بریز                       نیست مرا از غم جانان گریز

                                                                <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:44 |
نیک اندیشی گفت :

خستگی از دل نیست

روح را ساحل نیست

دل اگر دل باشد

با دو پا در گل نیست

او به من گفت: که صحرا سهل است

این که مجنون شده ایی از عقل است

کوه کندن همه زندگی است

تازه این مشق شب بندگی است

در گوشم او گفت :

که معشوقه فقط می خندد

گاه هم بار سفر می بندد

و اگر میل کند می رقصد

و نه انگار که دل می شکند

او به من گفت : قدم در ره معشوق گذار

و تو عاشق هستی

 گر قدم در ره او  بگذاری

و نشانی از او

در وجودت باشد

و تو عاشق هستی

                                                           << وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 15:48 |
خسته ام از دنیا

از همه

از لیلا

که رها کرد یکی را مجنون

توی صحرا ، دل خون

خسته ام

خسته از این فاصله ها

خسته ام از دنیا

از همه

از شیرین

که یکی چون فرهاد کوه می کند

و او می خوابید

خسته ام

خسته از این دوری ها

خسته ام از دنیا

از همه

از اینجا

که یکی سخت به خود می پیچید

و تو گل می چیدی

گاه می خندیدی

خسته ام

خسته ز هر رنگ فراق

خسته ام از دنیا

از همه

از هر باد

که یکی را چون برگ می برد تا همه جا

و تو راضی هستی

خسته ام

خسته ز هر نوع نگاه

خسته ام از دنیا

از همه

 از دریا

که یکی در قایق راه را گم کرده

و تو طوفان کردی

وای طغیان کردی

خسته ام

خسته ز هر خستگی ام

خسته ام از دنیا

                                         <<وحید رضا>>غروب ۴/۱۰/۸۷

 ** کار ما در عاشقی آخر به رسوایی کشید**

+ نوشته شده توسط وحید رضا در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 23:37 |
از مشک آب اینجا سخن نگویید                      حرفی زبیرق و علم نگویید

دستی ندارد که علم بگیرد                             آبی ندارد که دگر نمیرد

سکینه تا که بیرق عمو دید                             سکینه تا فتادن علم دید

صدا زد ای عمو بگو کجایی                             مرو که من بمیرم از جدایی

گفتا بیا که من نخواهم آبی                            بی تو شوم در به در و هوایی

بیا که من شوم اسیر اعدا                              بیا خورم سیلی ز دست اعدا

عمو بیا که معجرم ربایند                                روی تنم به نیزه جا گذارند

عمو بیا بابا سپاه نداره                                  بدون تو پشت و پناه نداره

عموی خوب و مهربونم عباس                         درد و بلای تو بجونم عباس

                                                                                                 <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 23:34 |
 

دوریت دل را پریشان می کند                               چشم را نام تو گریان می کند

پرچم بر گنبد ارباب ما                                         آه مستان را چو طوفان می کند

کربلا دیوانه دیوانه ام                                           یاد تو مستانه مستانه ام

ذکر سلطان حریمت بر لبم                                    تو چو شمعی و منم پروانه ام

دلربایی با صفایی کربلا                                        معنی عشق و جدایی کربلا

کربلا آخر تو ما را می کشی                                  می کنی ما را فدایی کربلا

حق پرستی می کنم تا زنده ام                             پادشاه کربلا را بنده ام

بعد او زینب شده سلطان عشق                            زینبی گردیده و پاینده ام

کربلا آواره آواره ام                                                بی غمت بیچاره بیچاره ام

در نمازم سجده بر خاکت کنم                                من به تو دلداده دلداده ام

بوی خون بوی مصیبت بوی غم                              می زنم از عشق سلطان تو دم

کربلا دل بی قراری می کند                                   مست خاک پر بلای تو شدم

کربلا ما را بخر ما را ببر                                         تا کنم سوی حریم تو نظر

ای تمام آرزویم دیدنت                                          بی تو می باشم به دنیا بی ثمر

                                                                                                             <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 17:50 |

ارباب اگرچه بی وفایم                                    هر لحظه اگرچه در جفایم

تو شاه و منم گدات هستم                             بر درگه زینبت نشستم

تا دست علی اصغرت هست                           هر جا که گداست می شود مست

ارباب دلم هوات کرده                                      خونین شده بس صدات کرده

با نام قشنگ و با صفایت                                هر دم بکنم به غم صدایت

ارباب شدم هوایی تو                                     می کشد مرا جدایی تو

شش گوشه تو دلم ربوده                               عقل از سر عاشقان ربوده

در قتله گهت چگونه آیم                                  از گوشه آن گذر نمایم

آنجا برسد صدای مادر                                    ای وای حسین غریب مادر

بین الحرمین کرده مستم                                آواره کوی یار هستم

گویند به من زکف العباس                                افتاده علم به دست عباس

پرچم مزنید روی گنبد                                     با یاد امیر خورده سوگند

میدانی و نام آن شده مشک                           افتاده زمین امیر با مشک

دیوانه شدم ز جای زینب                                 آن تل که گرفته نام زینب

این دل شده زیر و رو برایت                              از کرب و بلا از آن نگاهت

                                                                                <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 14:7 |
یا ابالفضل

یه دوبیتی هدیه روز تاسوعا :

امروز که روز حضرت عباس است                  حس کن که هر آنچه می رسد از یاس است

امروز که فکر همه در علقمه است                این خیمه به زیر چادر فاطمه است


باز این دل فعل طیرش گل نمود                     جان ما را عاقبت خوش گل نمود

این دل ما  از تو لیلایی شده                        کار او هر دم شکیبایی شده

بید دل از چهره ات مجنون شده                    فاطمه از چشم تو دلخون شده

در کنار علقمه عباس بود                             گوئیا در انتظار یاس بود

عقده هایی در دل او رخ نمود                        یک به یک آن عقده  ها را می گشود

تا که تیر انداز ها در علقمه                           تیر راندند سوی او بی واهمه

او پذیرایی نمود از تیرها                               بر لبش ذکر امام مجتبی

تا که بوی فاطمه ایجاد شد                           عقده او بهر حیدر داغ شد

فرق او از ضربت دون شد دوتا                        عقده های در دل او هم دوتا

ناگهان یک دست او هم شد جدا                   عقده آن دست مادر شد جدا

او همی شکر خدا چون می نمود                  شکر نعمت نعمتش افزون نمود

چون خدا آن غیرت عباس دید                       وصل او با فاطمه دشوار دید

تیر بر چشمش برای وصل زد                        مشک آبش را به قلبش زخم زد

ماند عباسی و رخ نیلی شدن                     همچو مادر خاکی و خونی شدن

بر فراز اسب یک یل بی ید است                   واژگونی از برایش آخر است

از فراز اسب آمد بر زمین                              آن یل مشگل گشای مه جبین

صورتش چون صورت زهرا کبود                     ذره ایی از عقده هایش وا نمود

                                                                                << وحید رضا >>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 14:54 |
روز هشتم محرم روز علی اکبر ،به همین مناسبت این شعر رو تقدیم همه عاشقان حسینی میکنم:

ای گل لیلا علی اکبرم                       شبه پیغمبر علی اکبرم

وقت رفتن ناز بر نسوان مکن              خیمه و اهل حرم گریان مکن

عمه ات زینب پریشان میشود            مادرت لیلا هراسان میشود

سرعتی ده بر وداع آخرین                  مرحبا ای شبه خیر المرسلین

چند گامی پیش رویم راه رو               سوی میدان بعد از آن آرام رو

تا که رفت او سوی میدان چون نبی    جمله لشگر گریزان شد ولی

یک نفر فریاد زد نامش علی است      میوه قلب حسین ابن علی است

جملگی چون بغض حیدر داشتند       بازگشتند و بسویش تاختند

یک تنه او بود حریف لشگری            بوده او شاگرد عباس علی

لیک نامردانه از پشتش زدند            فرق سر بشکافت و دورش زدند

عرباً عربا غرق خون گردیده بود        اسب او تا قلب دشمن رفته بود

تا فتاد او بر زمین قتلگه                  تاخت بابایش به سوی رزمگه

آمد و بالای جسمش ایستاد          زین مصیبت گشت دشمن شاد شاد

جان بابا چشمهایت باز کن            دیر تر از جسم من پرواز کن

لب گشا و صحبتی کن با پدر         می دهم جان در کنارت ای پسر

زینب کبری سوی میدان دوید         لحظه جان کندن مولا رسید

دست بر کتف حسینش تا نهاد      جان دوباره در وجود او نهاد

جمله اهل حرم بر سر زنان           این مصیبت هست سنگین و گران

مادرش لیلا نمی دانم چه شد       آنقدر گویم حسین بیچاره شد

قاسم و طفلان زینب بی قرار         تا بگیرند انتقام این نگار

                                                                                    << وحید رضا >>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 23:28 |
روز سوم محرم شده و مرسومه تو این روز روضه دختر سه ساله امام حسین علیه السلام خوانده میشه و من این شعر رو به همه عزادارها تقدیم میکنم:

زهرای سه ساله یا رقیه

ای بانوی قد خمیده ما                               هستی تو شبیه و شکل زهرا

من مست می خرابه هستم                       آواره یک پیاله هستم

از ناقه چو بر زمین فتادی                            عباس کند به نیزه زاری

چون راس پدر به نیزه دیدی                         دنبال پدر تو می دویدی

با پای پر آبله شدی گم                               ای قبله آشنای مردم

زینب چو بدید روی ماهت                            احسنت بگفت به این شباهت

ای قبله رازهای عباس                               ای معنی شاخه گل یاس

ای حضرت عشق یا رقیه                            ای شاه دمشق یا رقیه

چون راس پدر به تشت دیدی                      سلطان جهان به جان خریدی

موی تو سپید شد ز غصه                           پژمرده شدی به حال غنچه

آنقدر صدا زدی به ناله                                گفتی که پدر منم سه ساله

بشناس مرا اگرچه پیرم                              رفته عمو و کنون اسیرم

گفتم که روند و آب آرند                               بر روی لبان تو گذارند

آبت چو نداد دشمن دون                             با یاد تو من نخورده ام چون

آمد چو صدای یاری تو                                 در خواب شدم هوایی تو

اما چو ز خواب تو پریدم                               آتش به تمام خیمه دیدم

تا از در خیمه ام جهیدم                              معجر به روی سرم ندیدم

در گرد و غبار سم اسبان                            بودم به میان جمع عدوان

از موی مرا بلند کردند                                 با عمه مگو که جنگ کردند

تا زینت من به گوش دیدند                          یکباره همه سویم دویدند

ای وای پدر لباس عمه                               ازچند جهت شدست پاره

زهرای سه ساله ام رقیه                            مهتاب خرابه ام  رقیه

                                                                                            <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 14:41 |

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
جنایت هولناك رژیم صهیونیستی در غزه و قتل‌عام صدها مرد و زن و كودك مظلوم، بار دیگر چهره‌ی خونخوار گرگهای صهیونیست را از پشت پرده‌ی تزویرِ سالهای اخیر بیرون آورد و خطر حضور این كافر حربی را در قلب سرزمینهای اُمت اسلام، به غافلان و مسامحه‌كاران گوشزد كرد. مصیبت این حادثه‌ی هولناك برای هر مسلمان بلكه برای هر انسان با وِجدان و با شرف در هر نقطه‌ی جهان بسی گران و كوبنده است، ولی مصیبت بزرگتر سكوت تشویق‌آمیز برخی دولتهای عربی و مدّعی مسلمانی است. چه مصیبتی از این بالاتر كه دولتهای مسلمان كه باید در برابر رژیم غاصب و كافر و محارب، از مردم مظلوم غزه حمایت میكردند، رفتاری پیشه كنند كه مقامات جنایتكار صهیونیست، گستاخانه آنها را هماهنگ و موافق با این فاجعه‌آفرینیِ بزرگ معرفی كنند؟
سران این كشورها چه جوابی در برابر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خواهند داشت؟ چه جوابی به ملتهای خود كه یقیناً عزادار این فاجعه‌اند خواهند داد؟ به یقین امروز دل مردم مصر و اردن و سایر كشورهای اسلامی از این كشتار، پس از آن محاصره‌ی طولانی غذائی و داروئی لبالب از خون است.
دولت جنایتكار بوش در واپسین روزهای حكمرانی ننگین خود با همدستی در این جنایت بزرگ، رژیم آمریكا را بیش از پیش روسیاه كرد و پرونده‌ی جرائم خود را به عنوان جنایتكار جنگی قطورتر ساخت. دولتهای اروپائی با بی‌تفاوتی و شاید همراهی خود در این فاجعه‌ی بزرگ،‌ یكبار دیگر دروغ بودن ادعاهای طرفداری از حقوق بشر را ثابت كردند و شركت خود در جبهه‌ی ضدیت با اسلام و مسلمین را نشان دادند. اكنون سئوال من از علماء و روحانیون جهان عرب و رؤسای ازهر مصر این است كه آیا هنگام آن نرسیده است كه برای اسلام و مسلمین احساس خطر كنید؟ آیا هنگام آن نرسیده است كه به واجب نهی از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنید؟
آیا عرصه‌ی دیگری عریان‌تر از آنچه در غزه و فلسطین در جریان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكلیف كنید؟
سئوال من از رسانه‌ها و روشنفكران جهان اسلام و بویژه جهان عرب آن است كه تا چه هنگام به مسئولیت رسانه‌ئی و روشنفكری خود بی‌تفاوت خواهید ماند؟ آیا سازمانهای حقوق بشرِ رسوای غرب و شورای باصطلاح امنیت سازمان ملل بیش از این هم ممكن است رسوا شوند؟
همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.
سازمان كنفرانس اسلامی باید در این شرائط حساس به وظیفه‌ی تاریخی خود عمل كند و جبهه‌ی یكپارچه‌ئی به دور از ملاحظه‌كاری و انفعال، در برابر رژیم صهیونیستی تشكیل دهد. باید رژیم صهیونیستی به وسیله‌ی دولتهای مسلمان مجازات شود. سران آن رژیم غاصب باید به جرم این جنایت و نیز محاصره‌ی طولانی مدّت، شخصاً محاكمه و مجازات شوند.
ملّتهای مسلمان میتوانند با عزّم راسخ خود این مطالبات را تحقّق بخشند و وظیفه‌ی سیاستمداران و علما و روشنفكران در این بُرهه بسی سنگین‌تر از دیگران است.
اینجانب به مناسبت فاجعه‌ی غزه روز دوشنبه را عزای عمومی اعلام میكنم و مسئولان كشور را به ادای وظائف خود در این حادثه‌ی غم‌انگیز فرا میخوانم.
وَ سَیعلَمُ ‌الذین ظَلَموا اَیّ مُنقلبٍ یَنقلبون.
سيّدعلي‌ خامنه‌اي
8/دی/1387
29/ذی‌الحجة‌الحرام/1429

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 12:24 |

 

دلم اسیر حلقه گیسوی توست                              گدای یک جلوه هوهوی توست

کی به گدایت نظری می کنی                              سلسله عشق خدا موی توست

چون گذر از رهگذرم می کنی                                   کاسه من منتظر خوی توست

هر چه شده بهانه ایی بیش نیست                           این دل ما در پی ابروی توست

وای به من فریب دون خورده ام                               هر نفسم از کرم و جوی توست

حال دلم خوب گهی بد گهی                                 گردش هر لحظه دل روی توست

مست شوم گاه بدون شراب                                مستی ما به حق او کوی توست

وحیدم و فقیر درگاه تو                                                 فقر عبادت اثر بوی توست

<< وحید رضا>>

باید من رو ببخشید ، چون عید مولا بود دلم نیومد ، این پست رو تکرار کردم.

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 0:35 |

حرم یاس

حرمت بوی خداوندی می ده                 بوی یاس و گل پیوندی می ده

حرمت دلها رو آتیش می زنه                 گنبدت به جونم آسیب می زنه

به صفای حرمت من میمیرم                  اگه یک بار تو رو اینجا ببینم

تو شبیه مادرت زهرا شدی                   به خدا که فاتح دلها شدی

چشم تو سرچشمه جوی بهشت          روی هر سجاده ای باید نوشت

طاق ابروی ابا الفضل علی                    می نماید هر نمازی منجلی

ابروانت کشتی طوفان نوح                     کو رها می سازد اینجا کار روح

گشته حبل الله هر گیسوی تو                می کشد ما را خم هر موی تو

کاش می مردم ز اسمت شاه من            جان بی ارزش چه ارزد ماه من

دستهایت در قیامت فاطمه                     آورد بهر شفاعت بر همه

نام زیبایت بود هم وزن یاس                   می شوی آخر تو هم مانند یاس

                                                                                              <<وحید رضا>>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 6:44 |
پریشانی چه درد بی دوایی است....

خراب میکده هایم مکن که ویرانم            اسیر بتکده هستم ببین پریشانم

و...

قسم به حرمت ساقی به جام های شراب           نمی دهم لب جامم به کارهای ثواب

مقیم گوشه میخانه ام مرا دریاب                        سبو بیار بمانم به راه های خراب

اگر تو ناز کنی من نیاز خواهم کرد                       وگر نظر نکنی ........

هم از پهلو شکستی هم زقامت                        نماز عشق تو کرده قیامت

ادا کردی نماز شب نشسته                              دعا کردی تو با دست شکسته

چو زینب دید آن حال دعایت                              که می خواندی عجل را...

دنبال خدا کوچه و بس کوچه دویدم                    والله در این راه به جز عشق ندیدم

هر روز بتی تازه ز بازار خریدم                           فردا به ته کیسه خود هیچ ندیدم

در بتکده جان به هوس خوب چریدم                  در راه رسیدن به تو خود خاک ندیدم

شب تا به سحر منت خورشید کشیدم              صد حیف که یک سایه ز دلدار ندیدم...

یک رشته کوه نور ، که یک دره هم نداشت

صد قله داشت

هزار کوهپایه داشت

بی حد ز چشمه های روان

دور از غم خزان

هر سو درختهای رفته تا به فلک

....

با که گویم درد های سینه را                           دیدن بشکستن آیینه را

من گنه کارم درست این رسم نیست               رد کنی این سائل دیرینه را

....

عاقبت روی زمین غرق به خون خواهم شد

                                                                در ره عشق گرفتار جنون خواهم شد

کاش کوثر در وجودم جاری بود ، تا به اقیانوس برسم.

کاش کوثر در وجودم جاری بود ، تا همیشه طاهر باشم.

کاش می خروشید

کاش می جوشید

کاش...

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 14:15 |
ای حرمت هستی و مستی ما                    میکده باده پرستی ما

کنج حرم روبروی گنبدت                              گشته دل زائر تو مرقدت

بی خود از آن باده مستی شدم                  عاشق و مست می پرستی شدم

مشک مگو این خم اهل ولاست                  میکده کل جهان کربلاست

ساقی این میکده عباس شد                      عاشق و همرنگ گل یاس شد

گرچه ندارد به بدن دست دوست                  دست خدا همیشه همراه اوست

چشم مگو چشمه دلبستگی                     دور شدن از همه وابستگی

غرق شدن در ادب و شجاعت                     کشته شدن با همه لیاقت

                                                                                    وحید رضا فروردین ۱۳۸۳

+ نوشته شده توسط وحید رضا در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 8:1 |
هوالمعشوق

ای با صفا ، ای با وفا ، شاه عشق                  به ما رسان در میکده جام عشق

ای قبله ام ، ای مذهبم ، ایمانم                     من بر سر پیمان خود می مانم

ثار الهی ، وجه الهی ، اربابم                          نام تو را از نای دل می خوانم

اگر مرا رها کنی می میرم                               من به کمان ابرویت اسیرم

همیشه در جان و دلم می مانی                    بس که مرا ز کربلا می خوانی

می خام بیام به کربلا زیارت                           بهم بدی جام می شهادت

اگر بهم نگا کنی امیرم                                   آرزومه تو حرمت بمیرم

میون بین الحرمین چه گیرم                            می خام روی پاهای تو بمیرم

                                                                                      وحید رضا فروردین ۱۳۸۳

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 11:9 |

این زیر و رو کردن انباری چه غمی به جونم زد ، یه دفتر یاد داشت پیدا کردم که تو سفر کربلا همراهم بوده ، هر صفحه این دفتر ساعتها حرف داره برا گفتن ، حالم رو خیلی خراب کرده ، بد جوری هوایی شدم ، اما .....

حرفی نیست

شعرهای این دفتر یادداشت رو تا محرم تقدیم می کنم ، فکر نمی کنم غیر از این شعر ها تا چند وقته دیگه پستی بگذارم ، بد جوری هوای کربلا کردم ، اما ....

حرفی نیست

تو رو به خدا حلالم کنین ، اگه هم دوست داشتین دعام کنین

دست خدا

ای حرمت هستی و مستی ما                            میکده باده پرستی ما

کنج حرم روبروی گنبدت                                      گشته دل زائر تو مرقدت

بی خود از آن باده مستی شدم                           عاشق و مست می پرستی شدم

مشک مگو این خم اهل ولاست                           میکده کل جهان کربلاست

ساقی این میکده عباس شد                               عاشق و همرنگ گل یاس شد

گرچه ندارد به بدن دست دوست                           دست خدا همیشه همراه اوست

چشم مگو چشمه دلبستگی                               دور شدن از همه وابستگی

غرق شدن در ادب و شجاعت                                کشته شدن با همه لیاقت

                                                                          وحید رضا - کربلا -فروردین ۱۳۸۳

+ نوشته شده توسط وحید رضا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 14:15 |

به نام خدا

چند روز پیش که رفته بودم خونه پدری ، یه سری زدم به انباری و کارتنهای وسایل اتاقم رو که بعد از ازدواج روانه اونجا شده بود ، یکی یکی باز کردم ، بعدش دست نوشته های دوران نوجونیم رو کشف کردم ، خیلی برام جالب بود مطالبی رو دیدم که اصلا یادم نبود ، یکیش این بود که به واسطه استاد خسرو شکیبایی علاقه زیادی به شعرهای سهراب سپهری پیدا کردم و حتی قسمتهای زیادی از دیوانش رو تو دفترهام دست نویس کرده بودم ، اینقدر برام جذاب بود که تو انباری حدود یک ساعت و نیم داشتم ، دفترهام رو مرور می کردم و اصلا متوجه این زمان نبودم ، یه دفعه با صدای خواهرم به خودم اومدم که از در وارد شد و سلام کرد ،  خلاصه لابه لای دفترهام دست نوشته ایی پیدا کردم که مربوط به نوروز ۷۷ بود ، از اونجایی که یادم افتاد که چقدر ذوق کرده بودم از نوشتن این مطلب ، خواستم شما هم بخونیدش :

چشمان را باز کردم

خودم را غرق گناه دیدم

خودم را تاریک

خودم را سیاه

پر از ظلمت

ظلمتی سنگین تر از هر چیز

تیره تر از تاریکی

آنقدر تاریک که با یک بار خورشید هم روشن نمی شدم

هر روز سه بار به بازار می رفتم

نان می خریدم

نه آن نان

نانی ارزان که هر چه می خوردم سیر نمی شدم

نانی که هزاران سال است در بازار ما حراج کرده اند

و همه مردم شهر بی خبرند

نانی بی قیمت

نانی به شیرینی عسل و زیاد

هر قدر بخوری

ولی هنوزم سیاهم

من بعضی شبها به سراغ هجره ایی می رفتم

که نزدیک اذان صبح باز بود

و نان بی صف می داد

و صبح دوباره می خوابیدم

دوباره با قلمویی می زدم رنگ سیاه بر دل

آخر رنگ فروش هم ، فقط رنگ سیاه ارزان می داد

و فقط رنگ سیاه بی زحمت می داد

رنگهای دیگر کمیاب

رنگهای دیگر گران

آنقدر که من طلب مرگ می کردم

چند وقتی است که غنی شده ام

ولی باز هم خسیسم

دیروز با همه خساست ، یک قوطی رنگ آبی خریدم

روی رنگ سیاه کشیدم

حالا رنگ دلم سورمه ایی است

دو سه روز دیگر شاید رنگ سفیدی بخرم

اگر در راه نریزد

اگر کسی آنرا ندزدد

دو سه دستی به دلم می زنم

نانوای ما چون رحیم است

پس امید است که من هم روزی سفید شوم

من می خواهم دیگر هیچ غذایی نخورم جز نان

و قفلی بزنم به در انباری

تا رنگهای سفیدم گم نشود

من امیدم به خداست

به دعای مادرم

به نگاه شاگرد نانوایی

وشاطر

وحید رضا ۲۲/۱/۷۷

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 0:2 |
کجا ز در گه لطفش کسی شود محروم

                             شهنشهی که نوازد ز مهر آهو را

سلام به همه دوستان

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب عزت است و بشکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که بر آید                          کز عهده شکرش به در آید

 

بنده همان به که زتقصیر خویش  

عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

و این ذلیل ناتوان به حکم همین استدلالات قوی ضعیف تر از همه ام و جا مانده از قافله عباد الله

 سخن این که از ابتدای ماه مبارک رمضان خاک بوس زائران امام هشتم بودم و امروز که روز آخر رمضان است گفتم عطر زیارت را به یاران برسانم تا دعایی کنند این حقیر سرا پا تقصیر را

یاد همه دوستان و آشنایان بودم ، خصوصا دوستان جلسه نقد وبلاگ ، واقعا سخن گفتن از طرف من راجع به زیارت حضرت رضا علیه الاف التحیه و الثنا از دون مایه ای چون من زیاده گویی است

یا عظیم العفو عظم الذنب من عبدک فالیحسن العفو من عندک

ای کریمی که از خزانه غیب     گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم      تو که با دشمن این نظر داری

لالم ز گفتن این که چه شدکه ما

مردیم با رها و زنده شدیم بار ها

نیمه جانی که به تن مانده نثار تو کنم                   گر نظر بر منه بی مایه کنی آقا جان

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 18:24 |
العجل و الامان

کاش شبی یاد ز مجنون کنیم                پا ز هوا یکسره بیرون کنیم

یکشبه بیخود ز خود و من شویم             در ره جانان ز غم ایمن شویم

لیلی اگر میل به ما هم نداشت             کاسه ما در سر نوبت گذاشت

باز بمانیم سر کوی دوست                    دل بسپاریم به ابروی دوست

ما همه اندر پی پیمانه ایم                     تا به ابد گوشه میخانه ایم

ساقی اگر هیچ نظر هم نکرد                 ذکر تو گفتیم اثر هم نکرد

خاک کف میکده بر سر کنیم                  با غم تو تا به سحر سر کنیم

چشمه جان در بر جانان زنیم                 مهر لب دوست به ایمان زنیم

سجده نماییم به لیل و نهار                   تا که بگیریم تو را در کنار

کی قدمت بر سر ما می نهی               کی به دل غمزده پا می نهی

این هم ما بر تو جفا کرده ایم                 چشم تو دیدیم و خطا کرده ایم

باز به این شهر سفر میکنی                  بر در هر خانه نظر میکنی

جان به فدای لب نورانیت                       دیده فقط دیده چراغانیت

قابلم آقا که نگاهم کنی                        می شود آیا که صدایم کنی

دیده ما قابل روی تو نیست                    این دل ما ساکن کوی تو نیست

کاش که شاگرد کلاست شوم                منتظر نیم نگاهت شوم

شاخه گل یاس بیا دل نواز                     وارث عباس بیا سر فراز

سوی تو دل آمده بی چون و چند            آمده دیوانه کمی هم بخند

آمده سیل و دل ما کنده است               باد سر کوی تو آورده است

آمده ام دست تهی سر به زیر                یوسف زهرا تو مرا دست گیر

آه غباری است زمین و زمان                  العجل و العجل و الامان

                                                                       <<وحید رضا >>

 

+ نوشته شده توسط وحید رضا در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 12:26 |

فصل چراغانی

در به در كوچه تنهايي ام                        كار رسيد است به رسوايي ام

 

عاشق و مستم به رخ ماه او                   گمشده در شهر و تماشايي ام

 

دل هوس كوي تو بنموده است                 منتظر فصل چراغاني ام

 

در پي نان سوي جنان آمدم                     اين سند جام پريشاني ام

 

عطر تو در كوچه نپيچيده است                 مهر شفا خورده به پيشاني ام

 

بس كه نظر بر من دون كرده اي                من خجل از اين همه كم كاري ام

 

ساقي ما نيست ولي باده هست             تشنه آن باده پاياني ام

 

شيفته بارگه شاه طوس                         مفتخرم زينكه من ايراني ام

 

خادم خدام تو هم نيستم                        پيرو آن پير جماراني ام

 

كلبه زدم گوشه ساحل بيا                       سوخته فطرت دريايي ام   

 

                                                                                    << وحيدرضا >>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 18:30 |

لاف عشق

صد سال بیش رفته که ما لاف می زنیم              بر پاره پاره های دلش چاک می زنیم

صحبت ز خار راه و ز هجران شعار ماست            گه ناله می کنیم و گهی داد می زنیم

گاهی که از کنار میکده افتد گذار ما                    ساقی ندیده دم از جام می زنیم

در آسمان به وسعت دریا ستاره هست              نا دیده ایم اختری و دم از ماه می زنیم

ما نهی می کنیم آنکه برادر به چاه کرد               اما به پشت پرده چنان چاه می زنیم

ای کاش یادمان نرود که عاقبت                         ما هم سری به گوشه ایی از خاک می زنیم

آخر رسید حرف و دلم می کند سوال                 ما هم قدم به درگه آن شاه می زنیم

                                                                                                     << وحید رضا >>

+ نوشته شده توسط وحید رضا در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 13:29 |
سلام علی من

                      خسته نباشی

                                                تولدت مبارک

                      ای شاه مردان هستیم                    یکباره تقدیم تو باد

                      من عاشق روی تو ام                      این اشک تقدیم تو باد

                                                                                                         زهرا

+ نوشته شده توسط وحید رضا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 13:7 |